تبليغاتX
روانشناسی- اعتیاد
شخصیت، روانشناسی و اعتیاد

ارزش يک خواهر را، از کسي بپرس که آن را ندارد.

ارزش ده سال را، از زوج هايي بپرس که تازه از هم جدا شده اند. 

ارزش چهار سال را، از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.

ارزش يک سال را، از دانش آموزي بپرس که در امتحان نهايي مردود شده است.

ارزش يک ماه را، از مادري بپرس که کودک نارس به دنيا آورده است.

ارزش يک هفته را، از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.

ارزش يک دقيقه را، از کسي بپرس که به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.

ارزش يک ثانيه را، از کسي بپرس که از حادثه اي جان سالم به در برده است.

ارزش يک ميلي ثانيه را، از کسي بپرس که در مسابقات المپيک، مدال نقره برده است.

زمان براي هيچکس صبر نمي کند. قدر هر لحظه خود را بدانيد. قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.

براي پي بردن به ارزش يک دوست، آن را از دست بده.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/22ساعت 10:6  توسط محمد رضا حاجیلو  | 

اغلب مردم در رنجند. من در کارم به عنوان یک روان‌درمانگر، به طور مرتب شاهد این رنج بردن هستم. چیزی که ممکن است شما را شگفت زده کند، منبع این رنج است. اغلب مردم فکر می‌کنند که منبع رنج‌هایشان کسی یا چیزی در خارج از وجودشان است، مثلاً رفتار همکاران یا افراد خانواده، و یا رویدادهای ناگوار زندگی. امّا علّت همه درد و رنج‌ها در درون ما وجود دارد. رنج بردن نتیجه داستان‌هایی است که مردم به خودشان می‌گویند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/22ساعت 4:48  توسط محمد رضا حاجیلو  | 

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت مي‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد. به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/22ساعت 17:34  توسط محمد رضا حاجیلو  | 

اين مطلب را تا آخر بخوانيد و به اتفاقى که مى‌افتد کمى فکر کنيد (٣٠ ثانيه بيشتر وقتتان را نمى‌گيرد)
لطفاً به سوالات زير به سرعت پاسخ دهيد؟
نتيجه چيست؟
٢+٢
٤+٤
٨+٨
١٦+١٦


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/20ساعت 12:57  توسط محمد رضا حاجیلو  | 

به روايت افسانه‌ها روزى شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد
و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد.
او ابزارهاى خود را به شكل چشمگيرى به نمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستى،
شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبى و ديگر شرارت‌ها بود.
ولى در ميان آن‌ها يكى كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر مى‌رسيد، بهاى گرانى داشت
و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
كسى از او پرسيد: اين وسيله چيست؟
شيطان پاسخ داد: اين نوميدى و افسردگي‌ست
آن مرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است؟
شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين مؤثرترين وسيله من است.. هرگاه
ساير ابزارم بى‌اثر مى‌شوند، فقط با اين وسيله مى‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه
كنم و كارى را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسى را به احساس نوميدى،
دلسردى و اندوه وا دارم، مى‌توانم با او هر آنچه مى‌خواهم بكنم
من اين وسيله را در مورد تمامى انسان‌ها به كار برده‌ام. به همين دليل اين قدر كهنه شده است.
 
+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/20ساعت 10:6  توسط محمد رضا حاجیلو  |