تبليغاتX
روانشناسی- اعتیاد
شخصیت، روانشناسی و اعتیاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/27ساعت 22:13  توسط محمد رضا حاجیلو  | 

استادى در شروع کلاس درس، ليوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقيقاً وزنش چقدر است. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هيچ اتفاقى نمی‌افتد.
استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟
يکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد مي‌گيرد.
حق با توست. حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد ديگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گيرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند.
استاد گفت: خيلى خوب است. ولى آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه بايد بکنم؟
شاگردان گيج شدند: يکى از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت: دقيقاً. مشکلات زندگى هم مثل همين است.
اگر آنها را چند دقيقه در ذهن‌تان نگه داريد، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد.
اگر بيشتر از آن نگه‌شان داريد، فلج‌تان می‌کنند و ديگر قادر به انجام کارى نخواهيد بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد.
به اين ترتيب تحت فشار قرار نمی‌گيريد، هر روز صبح سرحال و قوى بيدار می‌شويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئله و چالشى که برايتان پيش می‌آيد، برآييد!
دوست من، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذار. زندگى همين است!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/27ساعت 21:56  توسط محمد رضا حاجیلو  | 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت‌هاى اوليه، مطابق معمول به دانش‌آموزان گفت که همه  آن‌ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن‌ها قائل نيست. البته او دروغ می‌گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش‌آموز همين کلاس بود. هميشه لباس‌هاى کثيف به تن داشت، با بچه‌هاى ديگر نمي‌جوشيد و به درسش هم نمي‌رسيد. او واقعاً دانش‌آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره  قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي‌يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال‌هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي‌ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده‌اش نوشته بود: «تدى دانش‌آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي‌دهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل».


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/27ساعت 21:43  توسط محمد رضا حاجیلو  | 

مطلب فوق ارسالی یکی از دوستان می باشد که خیلی خیلی جالب است . شما هم بخوانید و نهایت استفاده را ببرید.

جاني کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالي براي ديدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ يه تيرکمون به جاني داد تا باهاش بازي کنه. موقع بازي جاني به اشتباه يه تير به سمت اردک خونگي مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت.

جاني وحشت زده شد ... لاشه رو برداشت و برد پشت هيزمها قايم کرد. وقتي سرشو بلند کرد ديد که خواهرش  همه چيزو ديده ... ولي حرفي نزد.

روز بعد بعد ازناهارمادربزرگ گفت: «سالي بيا تو شستن ظرفا کمکم کن» ولي سالي گفت: «مامان بزرگ جاني بهم گفته که ميخواد تو کاراي آشپزخونه کمک کنه» و زير لبي به جاني گفت: «اردکه رو يادت مياد؟» ... جاني ظرفا رو شست.

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که ميخواد بچه ها رو ببره ماهيگيري ولي مادربزرگ گفت: «متاسفانه من براي درست کردن شام به کمک سالي احتياج دارم» سالي لبخندي زد و گفت: «نگران نباشيد چونکه جاني به من گفته ميخواد کمک کنه» و زير لبي به جاني گفت: «اردکه رو يادت مياد؟» ... اون روز سالي رفت ماهيگيري و جاني تو درست کردن شام کمک کرد.

چند روزي به همين منوال گذشت و جاني مجبور بود علاوه بر کاراي خودش کاراي سالي رو هم انجام بده. تا اينکه نتونست تحمل کنه و رفت پيش مادربزرگش و همه چيز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندي زد و اونو در آغوش گرفت و گفت: «عزيزدلم ميدونم چي شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چيزو ديدم اما چون خيلي دوستت دارم بخشيدمت. من فقط ميخواستم ببينم تا کي ميخواي به سالي اجازه بدي به خاطر يه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگيره!»

گذشته شما هرچي که باشه، هرکاري که کرده باشيد.. هرکاري که شيطان دايم اون رو به رختون ميکشه (دروغ، تقلب، ترس، عادتهاي بد، نفرت، عصبانيت، تلخي و...) هرچي که هست... بايد بدونيد که خدا کنار پنجره ايستاه بوده و همه چيز رو ديده. همه زندگيتون، همه کاراتون رو ديده. اون ميخواد که شما بدونيد که دوستتون داره و شما رو بخشيده... فقط ميخواد ببينه تا کي به شيطان اجازه ميديد به خاطر اين کارا شما رو در خدمت بگيره!

بهترين چيز درباره خدا اينه که هر وقت ازش طلب بخشايش ميکنيد نه تنها ميبخشه بلکه فراموش هم ميکنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/26ساعت 23:54  توسط محمد رضا حاجیلو  | 

 

تصمیم‌های خوب توسط «مغز و قلب» گرفته می‌شوند. ما معمولاً موقعی تصمیم‌های بهتری می‌گیریم که از ذهن خودآگاه و ناخودآگاهمان توأماً استفاده کنیم. پژوهشگران در دانمارک دو نوع تصمیم‌گیری را مورد مطالعه و مقایسه قرار دادند. یکی تصمیم‌گیری توسط کسانی که مجاز به فکر کردن درباره حق انتخاب‌هایشان بودند و دیگری تصمیم‌گیری توسط کسانی که حواسشان پرت بوده و اجازه فکر کردن آگاهانه درباره مسائلشان را نداشتند. نتیجه جالب این مطالعه این بود که افراد وقتی که حواسشان پرت بوده، تصمیم‌گیری بهتری کرده‌اند! یعنی هنگامی که تصمیم‌گیری آنها به شدّت تحت تاثیر ذهن ناخودآگاهشان بوده است.

به نظر می‌رسد که بهتر است برای تصمیم‌گیری، گزینه‌های مختلف را در ذهن ناخودآگاهمان نگاه داریم و آن‌ها را در «پس زمینه فکرمان» پردازش کنیم. ذهن خودآگاه ما تنها می‌تواند در هر لحظه در یک یا دو جا حضور داشته باشد!

اگر با تصمیم‌گیری مهمی در زندگی خود روبرو هستید، گامهای زیر را بردارید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/26ساعت 23:43  توسط محمد رضا حاجیلو  | 

۱- اطلاعات خود را کامل کنید
اطلاعات خود در مورد افسردگی و علل، نشانه‌ها و روش‌های درمان آن را کامل کنید.

2- واقعیت‌ها را از افسانه‌ها جدا کنید
خود را جای او قرار دهید. یاد بگیرید که افسردگی چه حسّی در آدم به وجود می‌آورد. به درک نادرستی که مردم از بیماری روانی دارند و او باید با آن کنار بیاید فکر کنید. واقعیت‌هایی درباره این که افسردگی واقعاً چیست را به دست آورید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/25ساعت 21:37  توسط محمد رضا حاجیلو  | 

 

تعریف تازه‌ای از بخشش
بخشش، کار بسیار سختی است امّا می‌تواند روان انسان را به آرامش برساند. چیزی که این کار را برای اغلب ما دشوار می‌سازد، به تعریفی که از «بخشش» در سر داریم برمی‌گردد. ما فکر می‌کنیم که بخشش بدین معنی است که باید همه چیز را فراموش کنیم و همه چیز دوباره به همان شکلی که قبلاً بود برگردد. این تعریف «مقدس» از بخشش، برای اغلب ما قابل هضم نیست. چگونه می‌توان یک چیز فراموش نشدنی را فراموش کرد؟ چگونه می‌توان یک عمل نابخشودنی را بخشید؟ امّا برای لذت بردن از مزایای بخشش لازم نیست این قدر راه دور برویم. همة کاری که باید انجام دهیم این است که تصمیم بگیریم که به جلو حرکت کنیم و خودمان را از دست آسیب‌های قدیمی رها سازیم. ما نباید از اتفاقی که افتاده چشم‌پوشی کنیم. چیزی که غلط بوده هنوز هم غلط است. ما نباید آن شخص را دوباره به زندگی خود دعوت کنیم و یا دوباره با او از سر دوستی برآئیم. کاری که باید بکنیم این است که به خودمان اجازه دهیم تا تمام هیجانات و احساسات منفی مربوط به آن شخص را بیرون بریزیم. تا وقتی که چنین نکرده‌ایم، در واقع به عمل گذشته آن شخص اجازه داده‌ایم که همچنان ما را ناراحت کند و به ما آسیب رساند. امّا گزینة دیگری نیز پیش رو داریم و آن این است که جلوی این آسیب‌رسانی به خود را بگیریم. این تعریفی از «بخشش» است که برای اغلب ما انجام پذیر می‌باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/22ساعت 22:25  توسط محمد رضا حاجیلو  | 

يک خانم ٤٥ ساله دچار حمله قلبى شد و به طور اورژانس در بيمارستان بسترى گرديد. پزشکان تشخيص دادند که بايد فوراً جراحى قلب شود. هنگامى که بر روى تخت عمل خوابيده بود، ناگهان عزرائيل را ديد. از او پرسيد: «عمر من به سر آمده است؟» عزرائيل گفت نه، شما ٤٣ سال و ٢ ماه و ٨ روز ديگر از عمرت باقى مانده است و تا آن موقع من سراغ شما نمی‌آيم.
آن زن پس از اين که عمل جراحى قلبش تمام شد و از ICU به بخش منتقل شد تصميم گرفت در بيمارستان بماند و يک عمل زيبائى براى رفع چين و چروک‌هاى صورت، يک عمل ليپوساکشن براى بيرون آوردن چربی‌هاى دور شکم، يک عمل زيبائى بر روى بينى، يک عمل براى کشيدن پلک چشم و ... نيز انجام دهد. او رنگ موهايش را نيز عوض کرد و حتى دندان‌هايش را هم جرم‌گيرى و سفيد کرد! همه اين کارها به خاطر اين بود که می‌دانست مدّت زمان زيادى زنده خواهد بود و می‌خواست از بقيه زندگی‌اش لذت ببرد.
وقتى که همه کارها تمام شد، او بيمارستان را ترک کرد و هنگامى که داشت از اين طرف خيابان به آن طرف می‌رفت تا سوار ماشين شود و به خانه‌اش برود، ناگهان با آمبولانسى که به سرعت در حال وارد شدن به بيمارستان بود تصادف کرد و کشته شد.
وقتى به آن دنيا رفت، دوباره عزرائيل را ديد و به او گفت: «مگر نگفتى که من ٤٣ سال ديگر زنده خواهم بود و سراغ من نمی‌آيی؟ پس چرا به حرفت عمل نکردی؟»
عزرائيل گفت: «اوه !!! تو بودی؟ اصلاً نشناختمت!!!»

آن‌هايى که هميشه مواظب پشت سرشان هستند، حادثه جلوى رويشان سبز می‌شود!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/14ساعت 9:47  توسط محمد رضا حاجیلو  | 

یادگیری معمولاً به عنوان «یک تغییر نسبتاً دائم در رفتار در نتیجه تجربه به دست آمده» تعریف می‌شود. در مکتب فکری رفتارگرایی در روان‌شناسی، سه نظریه عمده در مورد یادگیری ارائه شده است: شرطی‌سازی کلاسیک، شرطی‌سازی عامل و یادگیری مشاهده‌ای. این مقاله به درک شما از یادگیری و آشنایی با سه نظریه فوق کمک می‌کند.

مقدمه

یادگیری چیست؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/14ساعت 9:28  توسط محمد رضا حاجیلو  | 

 

۱. وقتى يکساله بوديد، او شما را حمام می‌برد و تميز می‌کرد. قدردانى شما از او اين بود که تمام شب‌ها تا صبح گريه می‌کرديد.

٢. وقتى دوساله بوديد، او به شما راه رفتن آموخت. قدردانى شما از او اين بود که هر وقت صدايتان می‌کرد فرار می‌کرديد.

٣. وقتى سه‌ساله بوديد، او تمام غذاهاى شما را با عشق و علاقه آماده می‌کرد. قدردانى شما از او اين بود که ظرف غذايتان را روى زمين می‌انداختيد و همه جا را کثيف می‌کرديد.

٤. وقتى چهارساله بوديد، او به دست شما چندمداد رنگى داد. قدردانى شما از او اين بود که روى ديوارهاى اتاق و ميزغذاخورى خط می‌کشيديد.

٥. وقتى پنج‌ساله بوديد، او لباس‌هاى قشنگ به تن شما می‌پوشاند. قدردانى شما از او اين بود که خود را در نزديکترين خاک و گِلى که پيدا می‌کرديد می‌انداختيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/07ساعت 9:51  توسط محمد رضا حاجیلو 

 

اکستازی داروهای محرک دستگاه عصبی است که خاصیت توهم زایی نیز دارند.

اکستاسی- قرص شادی- قرص X قرص انرژی زا از دیگر نام های این دسته از مواد هستند.

اکستاسی اعتیاد جسمانی به همراه ندارد و فقط وابستگی روانی همراه دارد ولی بسیاری از سودجویان برای تداوم مصرف قربانیان خود بغلط این نکته را به افراد یاد آور می شوند که مصرف مرفین (مخدرها) همراه با اکستازی باعث می شود مرفین اثر بهتری داشته باشد که همین امر باعث ایجاد وابستگی جسمی و اعتیاد فرد به مواد مخدر هم می شود.

عارضه تحمل دارویی در مصرف این مواد وجود دارد یعنی فرد در دفعات مصرف بعدی باید از دوز بالاتری استفاده نماید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/07ساعت 9:33  توسط محمد رضا حاجیلو 

 
يک سرباز آمريکايى که از جنگ ويتنام بازگشته بود، از سانفرانسيسکو به پدر و مادرش تلفن کرد:
- «سلام مامان، سلام بابا، من دارم برمى‌گردم خونه. می‌خواستم ازتون اجازه بگيرم که اگر اشکالى نداره يکى از دوستانم را هم همراه خود بيارم.»
- «چه اشکالى داره؟ ما دوست داريم با او آشنا بشويم.»
- «امّا فقط يک چيزى هست که بايد بدونيد. اون بدجورى در جنگ مجروح شده و يک پا و يک دستش را از دست داده. او هيچ جايى ندارد که برود و من می‌خوام بياد پيش ما و با ما زندگى کنه.»
- «من خيلى از شنيدن اين خبر متأسفم، پسر. شايد ما بتوانيم کمکش کنيم جايى براى زندگى پيدا کند.»
- «نه. من می‌خواهم با ما زندگى کنه.»
- «ببين پسرم. تو نمی‌دونى چه تقاضايى دارى می‌کنى. نگهدارى از يک نفر با چنين معلوليتى، خيلى مشکل است. ما زندگى خودمان را داريم و نمی‌توانيم اجازه دهيم چيزى مثل اين با زندگى ما تداخل کنه. من فکر می‌کنم بهتره خودت برگردى خونه و اين يارو را فراموش کنى. او حتماً راهى براى زندگى خودش پيدا خواهد کرد.»
در اين لحظه پسر تلفن را قطع کرد و چند روزى پدر و مادرش از او بی‌خبر بودند. تا آن که پس از چند روز تلفنى از طرف پليس سانفرانسيسکو به آن‌ها شد.
به آن‌ها گفته شد که پسرشان از يک ساختمان بلند خود را به پائين پرت کرده و خودکشى کرده است. پدر و مادر که خيلى ناراحت شده بودند به سانفرانسيسکو پرواز کردند و به اداره پزشکى قانونى شهر مراجعه کردند تا جسد پسرشان را شناسايى کنند.
آن‌ها پس از ديدن جسد پسرشان به شدّت شوکه شدند چون جنازه او يک پا و يک دست بيشتر نداشت.
پدر و مادر اين داستان واقعى، همانند بسيارى از ما هستند. براى ما دوست داشتن کسانى که حال و روز خوبى دارند و ما از کنار آن‌ها بودن لذت می‌بريم، کار ساده‌اى است امّا کسانى را که باعث ناراحتى ما می‌شوند و براى ما دردسر و گرفتارى به وجود می‌آورند دوست نداريم.
ما در واقع از کسانى که مثل خودمان سالم، باهوش، يا خوش قيافه نيستند دورى می‌کنيم.
خوشبختانه در اين دنيا يک کسى وجود دارد که با خود ما اين گونه رفتار نمی‌کند. کسى که ما را بدون قيد و شرط دوست دارد و در هر شرايطى پذيراى ماست.
امشب، هنگامى که به رختخواب رفتيد دعا کنيد خدا به شما قدرتى بدهد که بتوانيد مردم را همان طور که هستند بپذيريد و کمکتان کند تا کسانى را که با شما فرق دارند، بهتر درک کنيد.
+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/07ساعت 9:17  توسط محمد رضا حاجیلو 

۱- بحران هویت چیست؟
آیا از نقش خود در زندگی مطمئن نیستید؟ آیا حس می‌کنید که «خود واقعی‌تان» را نمی‌شناسید؟ اگر پاسخ شما به این دو پرسش مثبت است، شما احتمالاً دچار بحران هویت هستید. عبارت «بحران هویت» توسط  اریکسون به کار برده شد. او معتقد بود که این یکی از مهمترین تعارضاتی است که افراد در فرایند رشد با آن روبرو می‌شوند.

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/03ساعت 21:3  توسط محمد رضا حاجیلو  |